روایتی متفاوت از هجوم اغتشاشگران به یکی از ساختمان‌های شهرداری مشهد | ما، پیکر شهید و ۲۰۰ دقیقه اضطراب

  • کد خبر: ۳۸۷۲۴۹
  • ۳۰ دی ۱۴۰۴ - ۱۴:۵۵
روایتی متفاوت از هجوم اغتشاشگران به یکی از ساختمان‌های شهرداری مشهد | ما، پیکر شهید و ۲۰۰ دقیقه اضطراب
پشت تمام این فتنه‌ها ایران خسته مانده است؛ از داغ عزیزانی که دیگر نیستند، از صدای خسته حافظان امنیت و از خاطر رنجیده مردم در مقابل فتنه گرانی که این بار حتی منطق مقابله را هم قربانی کردند.
مهدی عسکری
خبرنگار مهدی عسکری

به گزارش شهرآرانیوز؛ پشت تمام این فتنه‌ها ایران خسته مانده است؛ از داغ عزیزانی که دیگر نیستند، از صدای خسته حافظان امنیت و از خاطر رنجیده مردم در مقابل فتنه گرانی که این بار حتی منطق مقابله را هم قربانی کردند، با سلاخی و سربریدن، با شلیک مستقیم به تن و جان مردم، با آتش زدن مردم و حافظان امنیت، با سوزاندن و نابودن کردن سرمایه‌های عمومی کشور. پشت تمام این آشوب ها، اما ایران همچنان سربلند است و ققنوس وار، دوباره برخاسته است از میان تمام ناملایماتی که‌ می‌دانیم.

آنچه می‌خوانید روایت دو نفر از کارکنان شهرداری است از حمله آشوب طلبان به یکی از ساختمان‌های شهرداری مشهد و شهادت همکارمان، حسین غلامی که مظلومانه به دست اغتشاشگران به شهادت رسید.

روایتی متفاوت از هجوم اغتشاشگران به یکی از ساختمان‌های شهرداری مشهد | ما، پیکر شهید و ۲۰۰ دقیقه اضطراب

زمزمه‌هایی که این بار متفاوت بود

«پنجشنبه بود، ادارات تعطیل بود. از جمع پانزده نفره کارکنان ساختمان، آن روز هفت نفر شیفت بودیم. شنیده بودیم پسر پهلوی دارد موج سواری می‌کند و به بهانه اعتراض مردم به گرانی ها، فراخوان داده است. خیلی جدی نگرفتیم.» رحیم قرار است از آن شب بگوید: «ماشینم را داخل حیاط ساختمان پارک کرده بودم. شیفت من به عنوان حفاظت فیزیکی تمام شده بود. همکار شیفت شب، یک ساعت زودتر از راه رسیده بود و قرار بود من بروم. اما خوردیم به شلوغی‌ها و دیگر نشد با ماشینم به خانه برگردم.»

عقربه‌های ساعت که به موعد قرار اغتشاشگران نزدیک شد، صدای شلوغی جمعیت هم شنیده شد. نگهبانی که کارش تمام شده بود، بنای رفتن داشت، اما دیگر پای رفتن نبود. رسیده بودند به فاصله چندمتری ساختمان. هر دو همکار ماندند با استرسی که مهارش برای رحیم سخت بود: «ماشینم را تازه خریده بودم. از استرس تیک عصبی گرفته بودم. هنوز کلی قسطش مانده بود.»

عقربه‌ها به ساعت ۸ شب رسید. رأس ساعت از زمین و زمان شروع کرد به باریدن، سنگ، پاره آجر، چوب، تکه‌های خردشده آهن، کوکتل مولوتوف و...

حال میثم کم از حال رحیم نیست. او که از کارمندان ساختمانِ در آتش سوخته است، آن شب از استرس و فشاری که به جان خریده بود، دچار لکنت زبان شده، به اضافه گلوله ساچمه‌ای که به پایش خورده بود و تا نیمه شب که به خانه رسیده بود، متوجه جوراب خونی و گلوله ساچمه‌ای نشده بود!

یادآوری آنچه گذشته است، هم آشکارا به او استرس می‌دهد. بابت لکنتی که گرفته است، عذر می‌خواهد و‌ می‌گوید: در‌های ساختمان ورودی به ساختمان را قفل کرده بودیم. در‌های ورودی که باید از حیاط می‌گذشتیم و به ساختمان می‌رسیدیم، را هم قفل کرده بودیم. صدای لیدر‌ها به خوبی به گوش می‌رسید. فریاد می‌زدند: «از اطراف محاصره کنید، رحم نکنید.»

بعد از این فریادها، انگار بیشتر روحیه گرفته باشند، شعارهایشان به فحش‌های رکیک رسیده بود. به در ورودی حیاط ساختمان لگد می‌زدند. بالاخره در شکست و بیشتر از پانزده نفر وارد شدند، با سر و صورت پوشیده. به هر طرف که دستشان می‌رسید، سنگ و چوب می‌زدند. شیشه ماشین رحیم را شکستند و یک کوکتل انداختند روی صندلی. درِ باک را هم شکستند و دومی را داخل باک انداختند.

صدای انفجار ماشین مهیب بود. به سراغ در ساختمان آمدند و با چوب و دیلم به جانش افتادند. در طبقه سوم، اما همه تصمیم گرفتند از راه پشت بام، روی سقف خانه همسایه بپرند. قرار شد یکی از همکاران بماند گوشه وکنار و در جایی که اغتشاشگران متوجه نشوند، مخفی شود.

هنوز امیدوار بودند که پلیس پوشش بدهد و آشوبگران را دور کند، اما شلوغی‌ها اجازه نمی‌داد نیرو‌های پلیس به ما برسند.

روایتی متفاوت از هجوم اغتشاشگران به یکی از ساختمان‌های شهرداری مشهد | ما، پیکر شهید و ۲۰۰ دقیقه اضطراب

روی پشت بام: جایی که حسین را زدند...

«شش نفر رفتیم بالای پشت بام. یک چشم مان به میله‌های جداکننده پشت بام اداره بود و یک چشم به در پشت بام خودمان داشتیم که از راه نرسند. داخل ساختمان همه چیز را با سرعتی تصورنشدنی، خراب کرده و آتش زده بودند. اگر درنگ می‌کردیم، همه را زنده زنده می‌سوزاندند.» رحیم این‌ها را که‌ می‌گوید، نفسش انگار به شماره افتاده است.

او سرش را به زیر انداخته است و میثم این بار رشته صحبت را به دست می‎گیرد: «تعدادی از نرده‌ها را از جا کندیم. پشت بام مرتفع بود و بیم پرت شدن هم داشتیم، اما دست و پای شکسته بهتر از سوختن و سلاخی شدن بود. پریدیم روی پشت بام همسایه. ثمره این پریدن، پارگی ماهیچه پای من و شکستگی پای یکی دیگر از همکاران بود. (همان طور که حرف می‌زند، به جای پارگی پایش که باندپیچی شده، نگاه می‌کند) به در ورودی پشت بام که رسیدیم، شروع کردیم به زدن در تا یکی در را باز کند و داخل شویم.»

روایتی متفاوت از هجوم اغتشاشگران به یکی از ساختمان‌های شهرداری مشهد | ما، پیکر شهید و ۲۰۰ دقیقه اضطراب

داخل ساختمان همسایه: ۳ ساعت و ۲۰ دقیقه‌ای که یک عمر گذشت

حرف‌های میثم تلخ است و پر از رنج، اما رسیده‌ایم به مهم‌ترین فصل ماجرا: «سرایدار ساختمان همسایه هنوز تردید داشت در را باز کند. صدای تیر‌ها که بلند شد، انگار دلش سوخت، چفت در را باز کرد و خودش سریع پایین رفت. هنوز کامل وارد نشده بودیم که حسین افتاد. درست مثل برج بلندی که روی زمین افقی شود، پیکرش روی زمین سقوط کرد. فکر کردیم پایش به جایی گیر کرده، اما دیدیم خون از زیر سرش بیرون زده است. دست و پایمان را گم کرده بودیم. زیر سرش را بلند کردیم، اما خون مثل شیر باز آب، بیرون می‌آمد. صدا می‌زدیم حسین، حسین جان، اگر صدا می‌شنوی، چیزی بگو....»

حسین، اما رفته بود. پیکر بی جانش میان آغوش همکارانش بود و شرایطی که به شدت ناپایدار به نظر می‌رسید. شوک شهادت رفیق و همکار از یک سو و شرایطی که ممکن بود هر لحظه با ورود اغتشاشگران، تغییر کند و بیشتر به ضرر آن‌ها تمام شود، همه را مستأصل کرده بود.

بوی دود و سوختگی ساختمان شهرداری هم به خانه همسایه رسیده بود. صدای تیراندازی لحظه‌ای قطع نمی‌شد. انگار همه ذهن‌ها از کار افتاده بود. ماندن در آن شرایط هم صلاح نبود. پیکر حسین بین دست‌های همکاران بود و بیم ورود اغتشاشگران را هم نمی‌شد نادیده گرفت. «چه کنم ها» زیاد شده بود و اینکه اگر از راه رسیدند، باید چه واکنشی نشان بدهند؟

در خانه همسایه اتاق کوچکی بعد از در ورودی پشت بام و در مسیر راه پله‌های ورود به ساختمان بود که داخلش تخت خواب، لپ تاپ و وسایل شخصی دیگر وجود داشت. با هم یک کلام شدند که اگر آشوبگران وارد شدند، بگویند دانشجو هستند و اینجا را اجاره کرده‌اند. اما به همین هماهنگی هم امیدی نبود و اگر می‌آمدند، رحم نمی‌کردند.

صدای مشت و لگد به در خانه همسایه می‌آمد. انگار بو برده بودند که غریبه‌ها وارد ساختمان همسایه شده‌اند. میثم می‌گوید: خداخدا می‌کردیم که سرایدار در را باز نکند. خدا رحم کرد و باز نکرد. اما نمی‌دانستیم تا کی می‌تواند در مقابل فریاد آن‌ها دوام بیاورد. شاید هم در را می‌شکستند و‌ می‌آمدند داخل.

حرف به خانواده‌ها رسیده است. میثم هیچ حرفی به خانواده نگفته است، رحیم، اما درمیان قطع و وصل شدن خطوط، درست در بحرانی‌ترین لحظات، به خانه زنگ زده: «خانم جان! آمده‌اند داخل. ماشین من را آتش زده‌اند. آنها طبقه اول هستند و ما طبقه سوم هستیم. من را حلال و دعا کنید برای همه ما!» و چه گذشته است بر همسر او با شنیدن این جملات؟ خدا می‌داند.

شکستن دیوار سکوت، اما خیلی کوتاه است و بیشتر زمان دویست دقیقه‌ای که در راه پله‌های ساختمان همسایه هستند، به سکوت مرگ باری می‌گذرد که تلاش برای شکستنش، پیروزمندانه نیست.   تلفن‌ها هم بگیرونگیر دارد. ۱۱۰، ۱۲۵، ۱۳۷ و... برای هیچ کدام خطی آزاد نمی‌شود که‌ نمی‌شود.

ساختمان کلانتری: پیکر را دادیم، اما ول کن نیستند اغتشاشگران

رحیم ادامه می‌دهد: سروصدا‌ها حوالی ساعت یک و ربع نیمه‌شب بود که تمام شد و آشوبگران رفتند. وقتی مطمئن شدیم خبری از آن‌ها نیست، از همسایه یک پتو گرفتیم و پیکر حسین را «پتوپیچ» کردیم و «یاحسین گویان» به کلانتری تحویل دادیم. با همکاران پشتیبانی تماس گرفتیم.

قرار شد ماشین بفرستند دنبالمان، اما اغتشاشگران بعد از نیم ساعت دوباره آمدند. در تمام این مدت بولوار شهیدصارمی را بسته بودند. چند نفر اول بولوار هفت تیر را بسته بودند و ماشین‌های عبوری را مجبور می‌کردند که بوق بزنند. اگر کسی هم تمکین نمی‌کرد، یا روی کاپوتش می‌زدند یا شیشه ماشینش را‌ می‌شکستند.

به خانه رسیدیم، با پای تیرخورده

رحیم که در اوج ثانیه‌های مرگ بار حضور در محل کارش به خانه زنگ زده است، می‌گوید: به خانه که رسیدم، تمام اهل خانه از حضورم شوکه شده بودند. همسرم از خوشحالی به شدت گریه می‌کرد. همه تصور کرده بودند دیگر بازگشتی به خانه ندارم.

میثم هم ماجرای پایانی آن شب را این گونه تعریف می‌کند: «با توجه به شلوغی‌های آن شب، برادرانم ابتدا به محل کار سابقم رفته بودند و آن‌ها هم آدرس محل جدید را داده بودند. خطوط که وصل شد، تماس گرفتم. همکاران، من را تا میدان پارک ملت رساندند. آنجا برادرانم منتظرم بودند. به خانه که رسیدیم، برادرم از خیس بودن جورابم سؤال کرد و آنجا متوجه شدم که هدف تیر ساچمه‌ای اغتشاشگران قرار گرفته‌ام. گلوله شکافته بود و پشت پایم مانده بود.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.